غزل مناجاتی با خداوند کریم
تمام لحـظههای زنـدگـانی را هـدر دادم دل و دین و یقین و مهربانی را هدر دادم محبت را زدم چوبِ حراج و آه شد سهمَم تمام عـمر این گـنجِ نهـانی را هدر دادم مرا دنیایِ فانی سخت مشغولِ بِطالَت کرد چه بد خیرِ حیاتِ جاودانی را هدر دادم شبـیه یخ؛ مـیان دستهـایم آب شد کمکم زمان! این گنجِ کمیابِ جهانی را هدر دادم ندانمکاری از من ساخت یک ناشُکرِ بیانصاف طلبکـارانه رزقِ قـدردانی را هدر دادم چه شبها از خدا با ذکرِ "یا الله" دل بُردم ولیکن صبحدم آن خوشزبانی را هدر دادم خدایا کاش برمیگشت تا جبران کنم قدری ضرر کردم! پشیمانم! جوانی را هدر دادم چرا ذکرِ "بنفسی أنتْ" را دیگر نمیگویم؟! چرا حالِ قشنگِ ندبهخوانی را هدر دادم؟! چرا گمراه کردم چشمهای سربهراهم را؟! چرا آن انتظارِ جمکرانی را هدر دادم؟! مرا بیدار کن تا فرصتی هست و نَفَس دارم که با عصیان، تمام زندگانی را هدر دادم! |